تبليغاتX
گذشت روزگار(3(

shepelkhan

مجتبی

shepelkhan

http://shepelkhan.blogfa.com

گذشت روزگار(3(

گذشت روزگار(3(

گذشت روزگار(3(

من مجتبی

بیکار

الاف

دانشجوی بیچاره بدبخت

رشته مهندسی صنایع غذایی(یانگوم جان)

گرایش تبدیل مواد

متولد 17/5/68

بچه اندیمشک(تو خوزستانه.
برا اونایی که تا حالا زیارتش نکردن گفتم)

کمی شر و شور(انصافا کمی نه خیلی زیاد)

خیلی ساده(سانسورش کردم.خر)

رفیق باز(فقط با رفیقام حال میکنم

وقتی تنهام کلی دلم براشون میتنگه)

و کلی هم دوست بدار دیگران)

و....
اینم آدرس پروفایلم

http://shepelkhan.blogfa.com/profile/


به یاد روزگارانی که هرگز باز نخواهد گشت

گذشت روزگار(3(

سلام به همه

بالاخره بعد از تقریبا یه ماه غیبت دوباره دارم میام تو خونه دومم که اینجا باشه

تو این یه ماه دوبار تا 90% هم شد که آپ کنم ولی انگار قدرت اون مقدار درصد کمش خیلی بیشتر از

اون 90تا بود که باعث شد من دوبار نتونم آپ کنم(خلاصه دلم برای اینجا پرپر میزد)

البته اون دو دفه که نشد آپ کنم رو یه بک آپ ازش گرفتم و الان میزارمشون که راحتتر هم باشم:

(البته تا دیروز)

قسمت اول:

الان که اينجام يه احساس آرامش لذت بخشي بهم دس داده

انگار که توي اين چند روزه يه قسمتي از خودم رو بدون توجه کنار گذاشته باشم(ب.ن. انگاری اون

موقع واقعا دلم برا خونه تنگ شده بود)

ترم هم شروع شد

تو اين دو هفته اي که گذشته فقط 3تا از کلاسام برگزار شدن که از صدقه سري

 آموزش و مدير گروه و برنامه ريزي بدون نقص اونهاست

دانشگاه هم با قدرت بيشتر داره خودشو تو دل من کم رنگ ميکنه

و من هر چه بيشتر دارم از آدما و محيط و ... اون دانشگاه متنفر ميشم

هفته پيش ميلاد جونم اومد اهواز تا مثلا به خيال خودش يکمي خريد کنه

منو هم با خودش بيچاره کرد

مرديم از بس تو بازارا و پاساژا راه رفتيم و هي ويترين مغازه ها رو ديد زديدم

آخر سر هم دست از پا دراز تر برگشتيم(ب.ن.تا الانم نخریده ها.ها.ها)

هفته پيش هم با کمال يکنواختي گذشته

تنها چيزي که تو اين ترم عوض شده

درسهام هستن که خيلي خيلي سنگين شدن

2تا 4واحدي بقيه هم بجز تربيت 3 واحدي

ديرو هم پسرای هم ترمیم  همه اومده بودن دزفول که بريم يکمي بگرديم و خوش باشيم(ب.ن.میشه

 که اونو اولین تفریح دست جمعی غیر دانشگاهی بچه های صنایع غذایی 86 حساب کرد)

صبح زود از خواب ناز بيدار شدم و وسايلو غذا ها رو گذاشتم تو ماشين و رفيم کنار آب

تا بعد از ظهر هم همونجا مونديم و کلي خوش گذرونديم

طرفاي غروب هم يه دور کوچيک تو شهر زديم و بردمشون طرف جاده اهواز و ازشون

 خدافظي گرفتم و خودم برگشتم خونه

شب هم از شدت خستگي يه سر خوابيدم تا صبح

الان هم که منتظرم تا نهار رو بخورم و برم سمت اهواز

قسمت دوم:

امروز با زنگ ميلاد از خواب11 ساعتم بيدار شدم

که مي گفت من دارم ميرم انديمشک تو هم بردار بيا

من هم قيد 3تا امتحان زدم و 2 ساعت بعدش خونه بودم

با رسيدن به خونه اولين چيزي که فهميدم خبر مرگ يا بهتره بگم مفقودالاثر شدن

 يکي از بچه هاي محل بود

کلي حالم گرفته شد

بعدش

با رضا يه سر رفتيم بازار اونجا يه کاپشن آديداس رو ديدم که خيلي ناز بود

اگه دفه ديگه برگشتم انديمشک حتما ميگيرمش(ب.ن. رفتم که بخرمش ولی قسمت نبود)

شب هم رفتيم بيرون يه دور کوچولو بزنيم

مرديم از بس پشت اين عروسي ها گير افتاديم

بالاخره با هزار جور لايي و ويراج يه جا براي تمرگيدن پيدا کرديم

الان هم کلي خستمه و بجاي خوابيدن بايد بشينم کمي درس بخونم.

و اما الان:

تو این یه هفته ای که گذشت یه امتحان میان ترم خفن داشتم از درس شیمی مواد که استادش از اون استاداس

تیکه کلام معروفش هم که هر وقت میاد سر کلاس میگه اینه: بچه ها شما درستون خیلی

ضعیفه و من آخر ترم بهتون کمک نمی کنم.

نمی دونم چرا ولی هروقت که شروع به گفتن این جملات میکنه من خندم می گیره

(انگار شرطی شدم)

سر امتحان هم مردم از بس بارش کردم این استاد رو بنده دا بعدش رفت نشست یه

 و دیگه تکون نخورد تا موقعی که من تموم کردم (از شانس خوبش من اولین نفر بودم

 و گرنه نمی دونم به چه بحونه ای می خواست از جاش بلند شه)

خلاصه امتحان رو ترکوندم و برای اولین بار از یه میان ترم یه نمره عالی می گیرم

(ولی خداییش روزای قبلش انگار که مثل روزای قبل از امتحان بود برام)

روز دوشنبه هم بعد از کلاس همین استاد خوشگل راهی اندیمشک شدم

(بدبختی رو می بینین جرات غیبت کردن رو هم نداریم)

3 شنبه هم با رضا رفتیم بازار برای خرید لباس.

من یه کاپشن و یه سویشرت گرفتم که خیلی باهاشون حال می کنم

( به خاطر اینکه یه عالمه سرشون تخفیف گرفتم و مارک هم هستن)

4شنبه هم به بهونه کوتاه کردن مو زدیم بیرون و رفتیم یه آرایشگاه جدید

 تو حرف زدنا فهمیدم که یارو اینکارس و شاگرد هانری بوده و 16 سال

 ژاپن بسر می برده و از همه مهمتر دوست عموم در اومد.

5شنبه رو به الافی تو خونه گذروندم و کمی شب رفتم بیرون

امروز هم که جمعه باشه ولی در اصل شنبس یه سر به اقوام زدم و شب

 با میلاد که همون شب رسیده بود رفتیم بیرون

خیلی خوش گذشت

تو راه برگشت به خونه بودم که خوردیم به یه عموسی که همه اهل حال بودن

ما هم سر خر رو کج کردیم و با اونا شروع کردیم به دور زدن کلی انژری

خالی کردم ولی هنوز سرحالم

الان هم اصلا خوابم نمیاد ولی خبافظ

تا بعد....

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/07ساعت 7:30 PM توسط مجتبی |
سلام

انقده امروز هوا خوبه و من اونقد خوشحلژالم که نتونستم اینجا نیام

خوبین

دلم واسه اینجا یه ذره شده بود

تو این چند وقتی که نیومدم با یه نفر آشنا شدم که اصلا ظاهرش به باطنش نمی خورد

یه شب که پیش هم بودیم تازه فهمیدم که اون شخص حالش بده و بعد خودش بهم گفت که سرطان خون داره

خیلی ظلمه

یه نفر با اون همه روحیه و انگیزه و شادابی

قراره که تا چند ماه دیگه از اینجا بره

.....................................................................

به جز اون دیگه چیزی ناراحت کننده ای نبوده

همش شوخی خنده و گشت و گذار

این دانش.گه ما هم که انگاری قرار نیست درست بشه

برا همین اونجا هم زدم تو خط بیخیالی

الته این هم باید بگم که شروع کردم به درس خوندن

شنبه هم ۳تا امتحان دارم(نکته: قرار بود که ۵شنبه و جمعه رو تا درسا زیاد نشدن یه سر برم

 پیش میلاد ولی خوب نشد) 

الان هم کم کم باید برم سمت دانشگاه چون ساعت ۶-۴ کلاس دارم

تا بعد....

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 2:25 PM توسط مجتبی |
یه روز خوب
سلام

اول اینو بگم که ماجراهای این دو هفته که گذشت رو توی یه فایل ورد ۲۰۱۰ نوشتم که یادم رفت فرمتش رو تغییر بدم و از اونجایی که اینجا ها هنوز کافینت ها به همون ۲۰۰۷ بسنده کردن می مونه برای وقتی که برم خونه.

دیروز یه روز خیلی آروم بود ولی نمی دونم که چرا همینجوری من لبخند رو لبام مونده بود و هر کاریش که می کردم تموم نمی شد

من هم مجبور بودم برای اینکه کسی به مخیله نداشتم شک نکنه مدام با هر کسی که دم دستم می رسید شوخی کنم و سر بسرش بذارم

تو سرویس دانشگاه وقتی که داشتیم بر مگشتیم دیگه به اوج خودش رسیده بود

حتی کسایی که نمیشناختن هم از دستم در امان نبودن

خودمونیم حالا میگن نیگا کن یارو رو چقد چیز شده

 

شبش هم بعد از دانشگاه با بچه ها یه سر رفتیم کیانپارس و کمی خوش گذروندیم

بعدش هم تو خوابگاه تا موقعی که بخوابم همش منو اینور اونور شوت می کردن

بخاطر اینکه از دستم ذله شده بودن

نمی دونم دست  خودم نبود و این طور روزا هم برا من کم پیش میاد

برا همین به هرکسی که میتونستم انرژی مثبت دادم

امروز هم که کلاس نداشتم و بیکار و الاف

البته کمی هم درس خوندم

آخه نمی خوام که اتفاق ترم قبل دوباره برام اتفاق بیافته

خوب دیگه من برم

تا بعد....

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 5:56 PM توسط مجتبی |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ